به حساب تنبلی می گذاریش یا به
حساب ترس از نوشتن یا
به حساب توبه از نوشته
های قبل اینجا یا به حساب نداشتن
حرف نو یا به حساب حرکت به سمت دانشگاه و درس خواندن یا به حساب عاشق شدن یا به حساب ناامید شدن یا به حساب هر چیز دیگر که می خواهی
بگذاری ...
اشتباه می کنی! اول تا آخر نوشته را بخوان بعد قضاوت کن!
گفتم دیگر اینجا
نخواهم نوشت خب حقیقتی است! دیگر اینجا نمی نویسم اما این دلیل نمی شود که جای
دیگر هم ننویسم! از چند ماه قبل فکری شده بودم که وبلاگم را روی هاست شخصی بنویسم.
این نه دلیلش بیزاری از بلاگفاست و نه همکاری با طرح هجرت از بلاگفا! هوس است
دیگر. انسان هم که خبرش به گوشتان رسیده! موجودی است بس هوس باز و اهل تغییر و
تنوع. با فرشاد هم صحبت کرده ام او هم خوشحال از شنیدن این خبر بود اما تا گفتم
هاست و دامین، گفت البته خودت می دانی! مثل اینکه خبر داشت باید بابتش پول بدهیم!
(این را به شوخی گفتم ها) اما خب به هر حال موقعیتش پیش نمی آمد و این اسباب کشی
ما عقب می افتاد. اما دیگر تصمیم قطعی است. الان که اینها را می نویسم فکر نکنی وبلاگ
شخصی ام آماده است و می خواهم لینک آنرا به تو بدهم ها! نه! اما اینها را اینجا می
نویسم که شاید زودتر تکانی به خودم بدهم این چایی را که بناست دم کنم تا با هم
بخوریم از مغازه سوپری محل بخرم!
ان شالله از 6 مهرماه در http://fekr.1fenjan.ir خواهم
نوشت. این شش مهر هم علتش را نمیدانم. همین طور به ذهنم رسید! خلاصه دنبال علت
نباشید که چیزی دستان پرمهرتان را نخواهد گرفت!
اینجا را هم حفظ خواهم کرد. آرشیوش را دوست می دارم. سعیم
را می کنم که آرشیو اینجا را منتقل
کنم به آنجا! اما خب حفظ رصدخانه هم اهمیتش زیاد
است! احتمالاً اولین پست آنجا مروری خواهد بود بر
کارهایی که اینجا کردیم و قطعاً کمی هم طولانی خواهد بود. اما ارزشش را دارد. حرف
های نگفته زیادی از زمان زندگی در رصدخانه روی دلمان مانده است که قصد افشایش را داریم!
خلاصه امر اینکه محفوظ باشید و منتظر! هم برای فرج آقا هم
برای وبلاگ نونوای من که بناست از شش مهر بیاید! راستی شش مهر چندشنبه می شود؟!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 3:56 | لینک
|
ارسال کنید به :
19 شهریور اعلام کرده اند روز مقابله با خودکشی است. از آنجایی که رسانه غیرملی و دولت کودتا اعلام کرده اند که آمار خودکشی در جمهوری اسلامی هر سال کاهش می یابد، پیشنهاد می کنم که دوستان سبز در یک اقدام انقلابی و ماندگار در تاریخ، دست به یک خودکشی دست جمعی بزنند تا جمهوری اسلامی نتواند روی کاهش آمار خودکشی مانور دهد و به عنوان لکه ننگ جمهوری اسلامی این واقعه ثبت شود.
امضا
سبزنگار سبزاندیش
جلبک خیس
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 20:38 | لینک
|
ارسال کنید به :
نمی
دانم این چه «رسمی» است که در بین عده ای از این دوستان به «اصطلاح حزب اللهی» جا
افتاده است که تا دو نفر از دوستانشان با هم کمی «دیالوگ نقادانه» می کنند، سریع
می دوند وسط و با استفاده از جملاتی مثل "ادامه ندید! لطفاً!" یا
"اینجا جاش نیست" یا امثال همین جملات سعی می کنند دیالوگی که شاید و «قطعاً»
برای هر دو طرف آنقدر شیرین هست که مایل به ادامه اش هستند را خاتمه دهند. شاید
این هم یکی از نقاط ضعف حزب اللهی ها باشد که توان «نقد درون گفتمانی» را هیچ وقت
نداشته اند.
سازمان
«مجاهدین» را که بعد ها شد همان «منافقین»، همه می شناسیم. در پست قبل به «جریان
قوچانی» به عنوان یک نمونه موفق از کار رسانه ای اشاره کردم. همواره و در جمع های
مختلف مثال سازمان مجاهدین را هم به عنوان یکی از بهترین مثال های کار تشکیلاتی
مطرح کرده ام. بگذار در این پست به بهانه آنچه دودینگ هاوس
مطرح کرده بود، کمی به مشخصه های سازمان مجاهدین به عنوان یک به «معنای واقعی کلمه»
«تشکیلات» اشاره کنم البته فقط در حد اشاره.
نکته
اولی که سازمان مجاهدین را به یک تشکیلات موفق در قبل از انقلاب تبدیل کرده بود «روش
جذب» این سازمان بود. یک «پروسه» چهارمرحله ای که البته این خیلی موضوع بحث ما
نیست. هر چند که شاید یکی از دلایل ناتوانی موافقان نظام در اجرای پروژه های خود
همین «استارت غلط» در جذب آدم هاست.
اما نکته
دیگری که شاید بیشتر باید به آن توجه کنیم «جلسات خود انتقادی» سازمان بود. جلساتی
که به صورت گعده ای و در نقد عملکرد و گفتار و رفتار اعضای سازمان و با حضور رده
های بالای سازمان شکل می گرفت. جلساتی که حتی از پس آنها خودکشی، حذف عضو، اخراج و
کشتن عضو حاصل می شد! خب البته همیشه هم کشتن نبود. بالاخره نتایج مثبتی هم برای
تشکیلات در این جلسات حاصل می شد.
حتماً
می گویید سازمان مجاهدین کجایش موفق بود؟ مجاهدین که شدند منافقین! و همین جا من
در میان حرفتان خواهم پرید و خواهم گفت سازمان مجاهدین نه به خاطر ضعف در کار
تشکیلاتی اش بلکه به خاطر «عدم وجود ایدئولوژی اسلامی» و ورود به ایدئولوژی های
مادی گرایانه همچون «مارکسیسم» بود که به بیراهه رفت و منافق شد! به بیان بهتر این
«رهبران سازمان» بودند که آن را به بیراهه کشاندند نه «بدنه سازمان»! و جالب این
که به سبب همان کار تشکیلاتی سازمان حتی با عبور از اسلام و تغییر بنیادین
ایدئولوژی در سال 54 و 55، هنوز هم پابرجاست لااقل به اندازه یک گروهک فراری!
همین
را بگذارید دست آویزی بکنیم برای ادامه بحث. یکی از دلایلی که شاید بدنه موافقان
نظام را همواره به بیراهه می کشاند عدم انتقاد از جانب «عناصر درونی» گفتمان و
تنها شنیدن نقدهای افراد خارج از گفتمان موافقان نظام است. و این امر سبب شده است
که موافقان یا همان حزب اللهی ها «خودشان» را «قدیسه» و «منتقدان» را «دشمنان دو
آتشه» خود تصور کنند. اما اگر «جریان نقد درون گفتمانی» (البته نه آنچه که عماد
افروغ در آن «مصاحبه کذایی» مطرح کرد. نقد درون گفتمانی را می گویم) در میان خود
حزب اللهی ها شکل بگیرد قطعاً سیر تعالی و پیشرفت در همه امور از جمله رسانه های
حزب اللهی ها هم به وجود خواهد آمد و آن وقت است که می توان نشست و لذت برد.
آنچه
که اکنون و البته در بین تعداد محدودی از وبلاگ نویسان در حال شکل گرفتن است (و چه
بهتر که محدود باقی بماند نه آنکه بازی اش کنیم و مثل همیشه به بیراهه ببریمش. می
شد با «دعوت های مشخص» از «افراد مشخص» کمی بحث را مفیدتر کرد تا ما هم چندکلام از
آن افراد مشخص یاد می گرفتیم.) «تمرین خودانتقادی» است که البته شاید در بین افراد
چندان مهمی اتفاق نیفتاده باشد اما همین هم «غنیمت» است (نه چندان مهم خودم را
گفتم که با پر رویی در میان این بحث پریده ام. وگرنه آقایان مطهری و اجرایی و
سعیدی و مفتاح و جهانگیری و ... که در این بحث وارد شده اند همه آدم های مهمی
هستند)
و اما
حسام یا همان ایمان مطهری منش چه جوابی را به نقدنامه سی تی اسکن خود داد؟
راستش
با این که این بحث برایم تکراری بود اما شنیدن نظرات حسام یا محمدصالح و یا افراد
دیگری که شاید خیلی نشناسمشان مرا ترغیب می کند تا این بحث را ادامه دهم. من در
پست اولم نه نوشته حسام بلکه «جریان رسانه ای و روزنامه نگاری حزب اللهی» را نقد
کردم. آوردم که حسام خیلی مطالب درست را در نوشته اش آورده است و من هم کمی از
آنچه در ذهنم است را می نویسم برای تکمیل ماجرا. اما یادداشت دوم حسام که با نام «جوابیه» منتشر شد به نظرم اصلاً قابل
مقایسه با آنچه در یادداشت اولش نوشت نبود. بسیاری از آنچه که حسام در یادداشت اولش آورد همانی بود که خیلی
های دیگر هم به آن باور دارند و به شدت تاییدش می کنند. اما در یادداشت دوم...
اصلاً بگذار آنچه را که مربوط به خود می دانم در جوابیه حسام برای روشن شدن توضیح
دهم.
در بدو
امر جمله «یکی از دوستان، کنار هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزباللهی» را مذموم خوانده
بود» خودنمایی می کرد البته برای منی که آن جمله را در دو پرانتز خوشگل «جاسازی»
کرده بودم. اما نتیجه ای که در ادامه جوابیه از این جمله «منتج» گردیده کمی برای
خودم خنده آور است. منی که آن همه عملکرد رسانه ای خوب و قوی منتقدین نظام را بر
سر رسانه های حزب اللهی کوبیدم و بعد از آن آورده بودم که اغراق نمی کنم، چطور
ممکن است به «قالب های امروزین» عملکرد رسانه ای اعتقاد نداشته باشم؟ اگر من کنار
هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزب اللهی» را مذموم و البته مطرود هم می دانم نه به خاطر
این است که قالب های امروزین را رد می کنم. بلکه هدفم این است که بیان کنم یک حزب
اللهی هیچ وقت «نمی تواند» ژورنالیستی (همان رفتاری که معروف به رفتار کثیف رسانه
ای است همانند آنچه که تابناک در برخورد با جابجایی مراسم تودیع صادق لاریجانی
کرد) عمل کند. اما اینکه ما در اسلام اتفاقاً رسانه داریم و اساساً کارها بر روی
عملیات رسانه ای می چرخد به شدت مورد تایید است. این همان چیزی است که من به عنوان
نقدم بر یادداشت مهدی سعیدی به او منتقل کردم.
روی
اینجای ماجرا باید اساسی صحبت کنم. اینجا که آمده است :«آن دوستی که نوشته: «رسانه و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ
مینویسیم و احیاناً وبلاگ میخوانیم کاملاً شناخته شده است» و بعد میآورد: «تاریخی
که گواهی میدهد که هر کس رسانهٔ قویتری داشته است پیروز میدان بوده است» خواهشاً
یکبار دیگر آن بخش از نوشتهٔ این قلم دربارهٔ «مخاطب» را بخواند. بعد یک نگاهی هم
به اخبارِ نتایج انتخابات بیست و دوم مرداد ماه ۸۸ بیندازد.»
این که
چرا احیاناً حسام حرف خود(منظور حزب اللهی ها هستند) را پرمخاطب تر می بیند و البته
همین طور هم هست. حرف حزب اللهی ها در جامعه ما «پرمخاطب تر» است. و البته حسام هم
باید بداند که دلیلش همان رسانه است. اما نه آن رسانه ای که در فکرش است. بیایید
با هم ایران را این طور تصور کنیم:
1- صدا
و سیما یا همان رسانه ملی نیست.
2-
رهبر انقلاب هم سخنرانی نمی کنند.
3-
احمدی نژاد هم نداریم.
4-
ماهواره هم آزاد است. نه! آزاد بودن کم است. این طور اصلاحش می کنم که به جای شبکه
خبر بی بی سی فارسی پخش می شود، شبکه 1 رادیو آمریکا شده است و شبکه دو هم بخش
فارسی سی ان ان! شبکه سه را هم همان الجزیره می گذاریم که فوتبال و اینها هم پخش
زنده کند! العربیه هم بگذار شبکه چهار باشد. کانال دیگری هم نداریم ها. همین است
که هست.
خب
تصور کردید؟ چطور شد؟ انقلاب هنوز هم پابرجا ماند یا نه؟ من که هر جوری تصور کردم
نشد پابرجا بماند. پس ما اتفاقاً رسانه داریم حسام خان. «رسانه ای قوی» که «مخاطب
عام» کشور را در دست خود دارد. و البته من به داشتن این رسانه ها به شدت «افتخار»
هم می کنم. مخاطب های صدا و سیما (عام مردم را می گویم) ناخواسته و بالاجبار مخاطب
صدا و سیما هستند. «رهبری» به خودی خود رسانه اسلام است. همان رسانه ای که سبب شده
است در لبنان سید حسن نصرالله قد علم کند و خیلی چیزهای دیگر.
به
توصیه حسام به نتایج انتخابات هم نگاهی انداختم اما نظرم در مورد قدرت رسانه
تغییری نکرد. و البته نظرم در مورد رفتار رسانه ای «بدنه حزب اللهی» ها هم! این که
احمدی نژاد پیروز انتخابات دهم شد نباید این تصور باطل را به وجود بیاورد که «بدنه
حزب اللهی» عملکرد رسانه ای قوی ای داشته است. این را هم من می دانم و هم مطمئنم که
حسام هم می داند. می داند که «احمدی نژاد» اگر پیروز شد نه به خاطر عملکرد رسانه
ای «بدنه حزب اللهی» بلکه به خاطر «خودش» بود که پیروز شد. می داند که احمدی نژاد
چهارسال «یک تنه» و به طور کاملا رسانه ای عمل کرد تا خودش را بین مردم بالا بکشد.
می داند که احمدی نژاد «بهترین و البته تنها» رسانه قوی حزب اللهی در «انتخابات
دهم» بود. این را می داند اما نمی دانم چرا آن جمله را می نویسد. اینها را به
عنوان کسی که از فعالیت های رسانه ای حزب اللهی در دوران انتخابات خبر دارد می
نویسم.
و اما
بگذار خاتمه اش را با این سوال حسام تمام کنم که پرسیده است : «دوستانی که میفرمائید حرفهایم تکراریست، یک سؤال: «شما که
میدانید، تا به حال چه کردهاید؟» »
سوال
درستی است و البته باید این طور تکمیلش کنم که:
«شما
که می دانید، تا به حال و با توجه به امکانات و اختیارات و بهایی که داشته اید، چه
کرده اید؟»
بله!
فکر کنم این طور بهتر شد.
پ.ن:
-فکرش را بکن پست هایی مثل «راهبرد جمهوری
اسلامی چیست؟» در مورد ایران و آمریکا و یا چیزهای دیگر را منتشر نکردم تا این را
منتشر کنم.
-البته به عنوان خاتمه خواهد بود این پست. می
خواستم از چند نفر که دوست داشتم نظرشان را در اینباره بدانم دعوت کنم که بنویسند
اما چون می دانستم جوابی نخواهد گرفت منصرف شد. (همان قضیه آدمهای بزرگ و کوچک است
دیگر!)
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:51 | لینک
|
ارسال کنید به :
«رسانه» و ملحقاتش حداقل برای مایی که
وبلاگ می نویسیم و احیاناً وبلاگ می خوانیم کاملاً شناخته شده است. وقتی نام رسانه
به گوشمان می خورد گویی یک «تاریخ» جلوی چشممان ورق می خورد. تاریخی که گواهی می
دهد که هر کس رسانه قوی تری داشته است پیروز میدان بوده است. رسانه که می گوییم می
دانیم تنها «تلویزیون» و «رادیو» رسانه نیستند! «روزنامه» و «اینترنت» هم بگذاریم
رویش هنوز رسانه ها تمام نمی شوند. برگه های دست نوشته ای که هواپیماهای متفقین بر
سر شهرهای کشورهای متحد می ریخت هم رسانه بود. رسانه ای که شاید در آن زمان به
خوبی تاثیر خودش را برای پیروزی متحدین در جنگ
جهانی گذاشت و البته هر چه نگاه می کنیم حلقه این «واژه زیبا» را گسترده تر و
گسترده تر می بینیم.
«حسام
الدین مطهری» یادداشتی را در
«کتابخانه
اشا» منتشر کرد و به طور خاص به «ژورنالیسم
حزب اللهی» پرداخت. (کنار هم قرار دادن این دو واژه چقدر بدترکیب به نظر می رسد!)
یادداشت خوب و جامعی بود. شاید خلاصه آن همه تکرار و نقد بر عملکرد آنهایی که خود
را حزب اللهی می نامند. خواندن یادداشت های تکراری همیشه آزار دهنده است کأنه
نشستن در سر کلاس درس دانشگاهی که یکبار تجربه اش کرده ای! اما خب شاید بتوان از
نگاه منتقدانه به یادداشت حسام نگاه کرد و کمی رویش «دیالوگ» کرد. حسام در آغاز
یادداشت به نمونه موفقی از تجربه روزنامه نگاری اشاره کرد و البته شاید «بهترین»
گزینه را انتخاب کرد و به خوبی قوچانیِ شهروندِ امروز و قوچانی شرق و قوچانی ِاعتماد
ملی را برانداز کرد. اما مشکل من با حسام در اینجاست که تعریف از قوچانی و قوچانی
ها و کارهای رسانه ای طیفی که او ترجیح داده «دگراندیش» بخواندشان، اغراق خوانده
است. این چند جمله را با هم بخوانیم:
«قوچانی «ویژه» است چون در برهوتِ بیدار و درختِ ژورنالیسم
در ایران گل میکند. «ویژه» است چون برخلاف رسم معهودِ روزنامهنگاری در ایران،
«پنبه» به دست دارد، نه پتک و چماق؛ آرام و بیصدا سر میبرد، نه با درد و خونریزی.»
قبول! قوچانی
ویژه است. حرف من هم همین است. اصولاً کارهای رسانه ای همان به اصطلاح دگراندیشان
که بگذار من از این به بعد «منتقد» بخوانمشان، همواره از آن هایی که البته باز
حسام حزب اللهی نام نهاده، بهتر بوده است. بگذار با هم بشماریم در همین انتخابات
اخیر. اوج فعالیت حزب اللهی ها که اینها را هم بگذار من «موافقان نظام» بخوانمشان،
همین انتخابات و انتخابات قبلتر است! بیا با هم نگاهی بیندازیم به آن چه منتقدین
کردند و آنچه موافقان نظام کردند. ورود «فعالانه» به شبکه
های اجتماعی و حضور «گسترده» در اینترنت
را قرار بده در مقابل حدود بیست-سی نفر موافق نظامی که خودشان را در شبکه های اجتماعی و اینترنت «خفه» کردند. هزاران سایت و بلاگ رسمی و غیر رسمی
منتقدین را نگاهی بینداز و آن وقت بشمار سایت ها و وبلاگ های فعال و «نویسنده» موافقین
نظام را. روزنامه ها و نشریاتی به سنگینی «شهروند امروز» و «شرق» و «هم میهن» و «اعتماد»
و «کلمه سبز» و ... را تورقی بکن و بعد از آن بیا با هم چند شماره «کیهان» و «ایران» را ورق بزنیم! می توانیم
از هر کدام دوتایش را بخریم. چندان «وزنی» ندارند! ایده های نویی مثل «تلویزیون
اینترنتی» موج و موارد مشابه را در اینترنت جستجو کن و بعد از آن برایم ایمیل بزن
تا آدرس کار تقلیدی و ضعیف تر تلویزیون اینترنتی «خدمت» را برایت سند کنم! «نود
سیاسی» را که یادتان هست؟ 5 میلیون از آن در سراسر کشور توزیع شد. (اگر
نداشتید بگویید برایتان بفرستم. البته قطعاً هزینه اش را باید بپردازید) کمی به
سطح گرافیکی و انیمشین کار شده و «نفس ایده» برنامه ها بیندیش و بعد بیا تا با هم
تقلید مسخره و البته نه چندان بد ولی دیرهنگام همین موافقین نظام را تماشا کنیم!
این ها
فقط چند نمونه ریز و کوچک از فعالیت های رسانه ای «تیمی» و «گروهی» است که این
روزها ما آنها را جلبک و مغزپسته ای و ... می خوانیم. این اغراق نیست حسام خان!
کسی نگفته است که در بین این بچه مسجدی هایی که البته اغلب «روضه حاج محمود»
برایشان از «سخنرانی حاج محمود» دیگر در سازمان ملل دل نشین تر است، روزنامه نگار
حرفه ای می نتوان یافت! البته که من با حسام هم عقیده ام که فراوانی امثال قوچانی
در میان موافقین نظام کمتر که هیچ قطعاً بیشتر هم هست. پس مشکل کجاست؟ هر چند که در
سی تی اسکنی که حسام از حزب اللهی ها کرده است چند مشکل را «رصد» کرده است اما به
نظرم احتمالاً دستگاه سی تی حسام از آنجایی که بیمه ها حق بیمارستان ها را نداده
اند و 500 میلیارد بدهی بیمه ها به بیمارستان هاست، کمی قدیمی شده است و نتوانسته
عمق بیشتر در حزب اللهی ها نفوذ کند و مشکلات بیشتر را دریابد.
اکثر
آنچه که حسام گفته است «درست و منطقی» است. این که آنها که باید میدان بدهند، نمی
دهند و این که آن ها که باید میدان نداشته باشند دارند. اما به نظر من مشکل عمده و
اساسی خود «بدنه ژورنالیست ها»ی موافق نظام هستند. بارها این حرف را مجامع رسمی و
غیررسمی مختلف زده ام. شاید اینجا هم گفته ام اما از آنجا که بناست با هم «تکرار»
کنیم مشکلاتمان را، باز می گویم. برگردیم به مدل قوچانی! جوانی بیست و چند ساله که
کم کم می رود که سی سال را پر کند بسیاری از «سالخوردگان» و داعیه داران
ژورنالیستی را «زیر دست» خودش می بیند. نه آنکه زوری در کار باشد! نه! سالخوردگان
فهمیده اند که باید قوچانی را «جلو» بیندازند. قوچانی به ژورنالیست پنجاه و چند
ساله می گوید که باید در مقاله ای که برایم می نویسی از واژه های "رئیس
جمهور"، "دروغ"، "انرژی هسته ای"، "ماجراجویی"
و "سیاست خارجی" استفاده کنی و جالب اینکه پیرمرد پنجاه و چند ساله فردا
چند برگه آ4 با خود به دفتر سردبیر می آورد و مقاله همان شده است که جوانک از
پیرمرد خواسته است! صبر کن! یک بار دیگر پروسه بالا را بخوان و آن وقت تصور کن که
می خواهی در بین موافقین نظام چنین سازمانی را بچینی! چرا می خندی؟ گفتم فقط «تصور»
کن! هنوز انجامش نداده ایم که! اما خب حق داری. حتی تصورش هم سخت است. این به
اصطلاح حزبل ها حتی هم سن و سال های خود را به عنوان مدیر و «رده بالاتر» بر نمی
تابند چه برسد که بخواهند سنگینی سایه یک جوان بیست و چند ساله را در بالای سر
خودتحمل کنند. پس چه می شود؟ ساده است.
آن می شود که می بینی! نه رسانه ای قوی. نه روزنامه ای وزین و نه سایتی تحلیلی و
فعال و پرمخاطب. به همین سادگی! ایده ها در «نطفه» خفه می شوند مبادا که جای آن
پیرمردی که حالا مدیر است توسط این ایده پرداز جوان گرفته شود!
بله
جناب آقای مطهری عزیز! مشکل اینجاست. تا زمانی که موافقین نظام «برتری نسبی» فردی
را بر خود برنتابند اوضاع بر همین منوال هست که هست. تا زمانی که آن دانشجوی سال
چندمی استعداد برتر دانشجوی ورودی جدید را به سخره بگیرد اوضاع دانشگاه های ما
همین است که هست! این ها که می گویم بدنه است! بدنه! «کار گروهی»! «حلقه مفقوده»
موافقین نظام کار گروهی است. چیزی که در منتقدین به «شدت» و «جدیت» دنبال می شود
اما موافقین هیچ وقت رقبتی برای این نوع کار نشان نداده اند. ترجیح داده اند که «تنها»
کار کنند. ترجیح داده اند «وبلاگ» بنویسند به جای این که برای یک «سایت» کار کنند.
ترجیح داده اند در دانشگاه «مجموعه» نشریه تک برگ خود را داشته باشند به جای این
که «زیرمجموعه» یک نشریه 30 صفحه ای قرار بگیرند. ترجیح داده اند و ترجیح داده اند
و ترجیح داده اند! و البته چه بد ترجیح داده اند! همین بچه مسجدی ها را ببین. در
پایگاه مسجدشان هم نمی توانند مدیر بودن یک هم سن و سال خود و یا شاید جوان تر از
خود را تحمل کنند! حتماً باید یک «حاجی سالخورده ریشدار» بالای سرشان باشد تا
کارشان پیش برود. خلاصه این که زمانی که 10 جوان به اصطلاح حزب اللهی توانستند
مدیری را از میان خود و با افتخار! این خیلی مهم است که «با افتخار» انتخاب کنند و
«زیر دستش» باشند و کار کنند آن وقت است که می توان امیدوار بود که شهروند امروز
لباس بسیجی بپوشد و با همان شش جیب های بسیجی «باطوم قلمش» را بر سر «منتقدین نظام»
بکوبد! باطوم قلم را نه باطوم رنگ «مغزپسته» ایش را.
پ.ن:
- این
یادداشت خیلی طولانی تر بود اما به دلیل سریع خوانده شدن و یا شاید بهتر اسکرول
شدن (!) کوتاه و کوتاه و کوتاه تر شد.
- این
حرفها خیلی تکراریست. من یکی که شاید سالیان است که این حرف ها را تکرار کرده ام و
نتیجه ای نگرفتم. بنا هم نداشتم که تکرار کنم اما خب نمی شد یادداشت حسام الدین
مطهری را نادیده گرفت! این هم برود کنار آن همه حرف هایی که در این باب در این
سالیان گفته ام!
- اگر
احیاناً تعریفی از فعالیت های رسانه ای منتقدین می شود نه بدان معناست که آنها
غالبند و ما مغلوب! بلکه هدف آنست که نشان دهیم که توانایی چه کارهایی در موافقین
هست و انجام نمی دهند! همین!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 3:42 | لینک
|
ارسال کنید به :
بعد از دیدم "به همین سادگی" فهمیدم که تماشای این فیلم به این سادگی ها هم نیست!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 22:32 | لینک
|
ارسال کنید به :
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد : حاج همت وبلاگي درباره حاج همت
دانشگاه ------------------------------------- دانشگاه اسلامی ------------------------------------- رسانه ------------------------------------- سیاست داخلی ------------------------------------- سیاست خارجی ------------------------------------- فلسفه ------------------------------------- دلنوشته ------------------------------------- " زبانه های آتش " ------------------------------------- 3 تیر ، انقلابی برای انقلاب -------------------------------------
لوگوی رصد خانه
كد لينك به رصدخانه :
تبلیغات و دوستان
برگی از زندگی
درد ، حرف من نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟
حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
« آن جا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد ! »
لینکدونی
نویسندگان رصدخانه
حسین سلیمانی ------------------------------------- ف.س -------------------------------------
شمارنده و خبرخوان
هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .